خوب دیگه....... بالآخره وقتش رسید..... دیگه هرکسی باید یه روزی این رو متوجه بشه...!!! مــگــه نــــه....؟؟؟!!!!!!!
از پی ِ اهل دلی گشتم در این شهر و دیار**** تا بَـرَم در مَحضرَش خون ِ دل و شِکوای ِ یار
کاتش عشقش چو سوزانید سرتا پا مرا**** مُـرده بودم، زنده گشتم، دل بُـریدم از تبار
از غم ِ هجرش بیابان رُوفتم در زیر ِ پای**** پس طلب کردم من او را از خداوند ِ قــَهار
ناگهان قلبم ز ِ بــالا یک نِـدایی را شنـیـد**** وَز خجالت شد سرم بَر زیر و گشتم شرمسار :
کِای نِگون بَخت ای پسر، ای هوشیار**** عشق را بَر ما بیار و اشک را بر ما بــِبـار ...
برای مدتی نیستم، شاید دوماه، شایدم بیست روز دیگه مرخصی بهمون بدن.... هجدهم مهرماه هشتاد و هشت، باید برم سربازی که همین فردا صبحـــه..... همین جا از همهی دوستان با محبتی که در این دنیای مجازی داشتم و دارم تشکر میکنم که همیشه به من لطف داشتند.... به امید دیدار مجدد و برای همه امیدوارم که همیشه.....:
خندههاتان از ته دل... گریههاتان از سر شادی
یاحــق.
***************************************************************
چه جالب بود...!! رفتیم بهمون لباس دادن گفتن برید لباسهاتونو اندازه کنید و جمعه صبح بیایید...
.
اول بسمالله مرخصی چه حالی میده.
((H))












(H)















